الان که دارم برات مینویسم خوابی ،خوابی کهداز تاثیر استامینوفنه
دیروز نتونستم برات بنویسم ،آخه سایه ومامانش اومده بودن خونمون.
داشتم به مامان سایه میگفتم چند شبیه خوابت خوب شده...
دیشب همش بهونه میگرفتی خیلی سخت خوابوندمت...اما چند بار با دادو بیداد
بیدارشدی،بهت شیر دادن اما بازم بی قرار بودی ...یه دفعه حس کردم گرمی!
هزارجور فکر کردم...شاید من گرمم،نکنه مریض شده،به خودم دلداری میدادم و
میگفتم چته بابا هول کردی باز وسواس گرفتی،باز فکر کردم شاید بستنی،شاید ه
هوای کولر،شاید لباس خیس،یا حموم زیادی...
خواب سراغم اومد به زور چشمامو باز نگه میداشتم،تو خواب بودی،دستاتو گرفتم
گرم نبود ولی پاهات خیلی گرم بود،دقیقه ای چند بار چک میکردم دمای بدنت رو
و هر باراز خدا میخواستم استباه کرده باشم و تو تب نداشته باشی...
تمام وقت عذاب وجدان سهل انگاری خودمو ب دوش کشیدم...
اذان و گفتم رفتم نمازصبح رو خوندم تمام دعام سلامتی تو بود
برگشتم سرتختت حس کردم لرز داری چند بار گفتم اگه این دفعه لرز کرد مریضه
هر بار میگفتم اگه دفعه دیگه لرز کرد... خودمو گول میزدم
تو تب ولرز داشتی
متاسفانه
حالا مونده بودم پتو بندارم روت یا نه دو بار انداختم پرت کردی،گفتم ولش کن 
نمیندازم ... اما دلم طاقت نیاورد انداختم خوابت برده بود حسابی دیگه لرز نداشتی
تبت هم کم شده بود باخیال راحت چند دقیقه نگاهت کردم ورفتم خوابیدم.
از بس خسته بودم یادم نیس کی خوابم برد .دوباره بیدارشدی این دفعه بی قرارتر
بودی .کم کم بیدارت کردم بردمت دستشویی بعد گفتی آبمیوه میخوای برات آوردم
گفتی آب ...
بازم خوابیدیم...
بیدار ک شدی بردیمت دکتر
گفت بستنی نخوری داروهاتو که بخوری خوب میشی..
داری بیدار میشی
فعلا...زیباتریتم
با خبر سلامتیت
برچسب:
نویسنده: طاها حیدری